خانه / ایثارگران / خاطراتی از برادر محمد باقری از ایثارگران زمان جنگ تحمیلی در قلعه نو

خاطراتی از برادر محمد باقری از ایثارگران زمان جنگ تحمیلی در قلعه نو

بسمه تعالی

خاطرات زمان جنگ از اینجانب محمد باقری از قلعه نو
بعداز آموزش تخصصی یگان زرهی به عنوان راننده نفربر عازم منطقه های غرب کشور شدم‌
اونطرف مرز بانه منطقه عملیاتی گرده لش ماهوت عراق
زمستان ۱۳۶۶ بود با اتوبوس عازم شده بودیم .بعداز بانه حدود ۵ ساعت راه داشتیم تا خط مقدم
برف و کولاک انقدر زیاد بود که گلیدرها و بردیزلها بطور شبانه روز در حال باز کردن جادها بودند
نمیدونم چرا توی اون جادها بیشتر یاد امدادهای غیبی می افتادم .
برف و کولاک انقدر زیاد بود که خیلی جاها بیش از ۵ متر برف نشسته بود و تا اینکه رسیدیم ب پل سیدالشهدا اونطرف پل مرز عراق بود و اینطرف پل مرز ایران بود رودخانه ای مرز بین ایران و عراق بود .تردد عموم تا پل سیدالشهدا بیشتر نبود و از پل به اونور جزو منطقه جنگی بحساب می آمد و هر چه بسمت خاک عراق میرفتیم شدت برف و کولاک کمتر میشد .
البته کوه گرده لش که ما بعدا به آنجا رفتیم هم برف و کولاک بسیار شدیدی داشت .
از مرز که رد شدیم حدود یک‌ ساعت و نیم در حرکت بودیم و رسیدیم به موقیعت شهید مطهری .شب شده بود و بارون میبارید سنگرها رو نشونمون دادند و رفتیم داخل سنگرها جاتون خالی شام خوردیم و خوابیدیم فردا صبح با دید بهتری با منطقه آشنا شدیم چندتا از بچه ها خط یک‌ بودند که حالا ما باید میرفتیم جای اونها که بیان برای استراحت و مرخصی .
به دستور مسئول گروهان چندتا از بچه ها عازم خط شدند .
ما هم روزها الک دولک بازی میکردیم و یا گل یا پوچ بازی میکردیم بستگی به هوا داشت اگر هوا ابری بود و بارندگی داخل سنگر گل یاپوچ اگر هوا آفتابی بود الک دولک بازی میکردیم .
البته نا گفته نماند وقتی هوا صاف بود هواپیماهای عراق می آمدند و منطقه را بمباران میکردند تعداد هواپیماهای عراق حدود چهل یا پنجاه تا میشدند چندتاشون زدهواییها رو بسمت خودشون میکشوندن و یکدفعه از طرف دیگه ۳۰ یا۴۰ تا هواپیما روی سر بچه ها بمباران را شروع میکردند .درست مثل فیلمهای آلمانها و پارتیزانها بود با همون وجه عظیم بمباران میکردند .دقیقا من یاد اینطور فیلمها می افتادم و فرار میکردیم به داخل سنگرها …..

منطقه بیشتر گل و شل بود چون بیشتر ایام هفته بارندگی بود وچنانچه اگر هوا صاف میشد باید منتظر هواپیماهای عراق وکشتار دسته جمعی بچه ها رو شاهد میشدیم .
از بمبهای خوشه ای استفاده میکردند چندتا هواپیما هم مخصوص بمبهای شیمیایی بودند که گاهی وقتی هم شیمیایی میزدند.
تقریبا شاید ۱۰ روزی از حضورمون تو منطقه گذشته بود که یکی از مسئولین گفت بچه ها حاضر بشید باید برید خط یک
ما هم‌حاضر شدیم و با یک‌ تویوتا بسمت خط یک‌ حرکت کردیم حدود سی کیلومتر فاصله داشتیم تا خط .تا اینکه رسیدیم اول کوه گرده لش رودخانه پایین کوه را رد کردیم و مارپیچ کوه را به حرکت بودیم برف و کولاک شروع شده بود جادهای گرده لش بصورت مارپیچ به یک‌ طرف کوه بودند چون اونور کوه عراقیها بودند و از روی اجبار همین طرف کوه جادهای صعبل عبور درست کرده بودند بطوری که‌ انقدر پیچهای تند و سینه کوه خطرناک بود که جلوی تویوتا بلند میشد و‌همچنان بحرکت ادامه میداد از ترس اینکه نیوفتیم همدیگر را چسبیده بودیم و جنازه عراقیها کنار جاده افتاده بودند و باد کرده بودند را شاهد بودیم
کاش میشد پیاده رفت ولی مسیر طولانی و برف و کولاک اجازه پیاده رفتن را نمیداد بهرحال این مسیر را طی کردیم .
بعداز کوه گرده لش گردان گردان نیروهای پیاده را میدیدیم که چطور توی اون سرمای طاقت فرسا پشت سرهم بسمت خط در حرکت بودند اصلا انگار اونجا دنیای دیگری بود .تا اینکه رسیدیم به موقعیت بچه های خودمون و همچنان برف و کولاک ادامه داشت .مسئول دسته ما حسین محمودی رو کرد به من گفت کی به تو گفت بیای جلو ؟ منم گفتم برادر فلانی .مگه حالا چی شده . گفت بعدازظهر با این بچه ها برگرد عقب دو سه روز دیگه خودم میام عقب باهات کار دارم .منم که هاج واج مونده بودم گفتم باشه . بچه ها توی اون برف و کولاک داشتند سنگر درست میکردند خلاصه دستبکار شدیم گونیهای نخی را پر از شن میکردیم و به ساختن سنگر مشغول شدیم ولی برف و سرما بقدری زیاد بود که توان کار کردن را ازمون میگرفت ولی خب چاره ای نبود باید سنگر درست میشد ‌.آخه قرار بود عملیات انجام بشه و به تعدای سنگر دیگه احتیاج داشتیم .
بهر حال بعدازظهر شد و من با بچه هایی که قرار بود بیان استراحت اومدم عقب دو روز بعد حسین محمودی هم اومد عقب فردای اون روز حسین بهم گفت پای کوه گرده لش کنار رودخانه یک خودرو خراب شده باید بریم قبل از عملیات اونو بیاریم عقب منم گفتم باشه بریم .
راه افتادیم بسمت خودرو مسیر رو با تویوتاهایی که بسمت خط میرفتند رو طی کردیم تا اینکه رسیدیم به نفربر .
حسین گفت محمد این خودرو نه ترمز داره . نه کلاج داره . نه باند داره . در ضمن دنده هاش هم کار نمیکنه بجز دنده یک و دنده عقب که اونم از داخل خودرو نمیشه بهش دنده داد باید از داخل کاپوت خودرو با دسته پتک توی محک دنده قرار بدی و بدون کلاج با زور دنده را جا بزنی !!!
گفتم‌ حسین مگه میشه این قولپیکر رو اینطوری بردش عقب گفت باید ببریم چاره ای نداریم .
نفربر رو روشن کردیم بعداز چند دقیقه حسین بهم گفت آماده ای گفتم بله
خودش نشست پشت فرمون و به من گفت با دسته پتک به محک دنده زور بیار تا دنده جا بره .
نمیدونم باید چطور تصور کرد مثل این میمونه که شما بخوای یک بردیزل روشن را بدون کلاج بهش دنده بدی ..‌‌‌..
و جالب اینجا بود که کاپوت خودرو انقدر سنگین بود که باید دونفری بلندش میکردیم .یک فولاد عظیم به طول ۱/۵متر به عرض ۲متر و به قطر ۳سانت فولاد و جالبتر این بود که حالا دنده را زدی و خودرو بدون کلاج بصورت هول و تکون داره بحرکت در میاد و باید سریع بعداز زدن دنده کاپوت رو دودستی نگه داری که رو خودت نیوفته .و کاپوت نفربر برعکس باز میشد
از اونجا که بلطف خدا جزو نیروهای زبده ای بودم از پس این کار بر آمدم و حالا باید از خودرو میپریدم پایین و جلوتر از خودرو پیاده میدویدم که اگر چنانچه هر ماشینی از روبرو میامد رو متوجه میکردم که از جاده برود کنار و راه را برای عبور نفربر هموار میکردم .
در بعضی از پیچها که نمیشد نفربر رو کنترل کرد حسین مجبور میشد یا به کوه بزنه یا با گاز دستی خاموشش کنه .
یک نکته هم بگم هنگامی که باند میگرفت مثل اگر میخواست بچپ یا براست براند لااقل باید ۱۰بار باند میگرفت و پشت سرهم میکوبید تا یک ذره باند عمل کند .یعنی پمپ هیدرولیک قدرتی نداشت و به همین صورت مسیر ادامه داشت بعضی از پیچها حتی از ۹۰درجه هم بیشتر بود و با چندین بار خاموش روشن کردن و عقب و جلو رفتن از اون پیچ ردش میکردیم و به مسیر ادامه میدادیم .
هوا نم نم داشت تاریک میشد نفربر رو کنار جاده پارک کردیم و دوباره با تویوتاهای در حال تردد خودمون رو رسوندیم به موقیعت شهید مطهری جایی که سنگرهای استراحتگاه بود .

جا داره یادی کنم از یکی از دوستانم که راننده گردان بود . یک تویوتا دستش بود و کارهای تدارکاتی بچه ها را انجام میداد .
شام و نهار بچه ها رو میاورد و از این قبیل کارها را انجام میداد

شهید محمد قپانی ؛
روزها که داخل سنگر مشغول سرگرمی و گل یا پوچ بودیم نمیدونم صحبت چی شد که محمد شروع کرد به صحبت کردن و گفت بچه ها اگر مهمونی و یا در جمعی با دوستانتان هستید وقتی میوه برای پذیرایی میارن تو اون میوها یدونه از اون سیبها از همشون قرمزتره همه هم چشمشون به اون سیب قرمزه هست یادتون باشه سعی کنید شما اون سیب رو برندارید بزارید دوستتون برداره ……!!
تفسیر این حرف محمد رو میزارم برای شما ……
نمدونم این بچه هایی که شهید شدند خدا چه چیزی در وجودشون گذاشته بود که واقعا اونا لیاقت شهادت رو داشتند .هر وقت به حرف محمد فکر میکنم میبینم این حرف چقدر قشنگ و زیباست .
محمد قپانی و چندتا از دوستان دیگه که از بچه های زرهی بودند چندماه بعد در عملیات مرصاد راه حق را لبیک گفتند و شهید شدند شادی روحشان صلوات …..
نمیدونم یه وقتایی که دلم میگیره یاد حرفاشون میافتم چیزی را برای خود نخواستن خدمت به خلق و خدمت به مردم ….
استورهایی که ثابت کردند ایثارگرند . راهشان همیشه پررهرو ….
یه دوست دیگه داشتم از بچه های گردان . بارها از ایشون شنیده بودم که میگفت ما هر چه داریم از امام خمینی (ره ) داریم .
بنظرم اواخر تیرماه سال ۶۷ بود قرار بود از سمت شلمچه عملیات صورت بگیره .ایشون یکهفته مانده بود به پایان خدمتش التماس حاج بیگی رو میکرد که منم میخوام تو این عملیات باشم حاجی هم ممانعت میکرد . از بس که هر روز به حاجی میگفت همه گردان متوجه شده بودند.
خلاصه حاجی هم قبول کرد و در تاریخ مقرر تیرماه سال ۶۷ عملیات بیت المقدس ۷ در شلمچه انجام شد و در اون عملیات ایشون و چندتا از بچه های یگان بدرجه رفیع شهادت نائل آمدند . روحشان شاد ….
برای ختم ایشون که از بچه های شهرستان بود من نتونستم برم چون در منطقه حضور داشتم . ولی دوستان دیگه رفتند و برامون تعریف کردند : گفتند ایشون یک پدر و مادر پیر داشت و نان آور خانوده ایشون بوده که شهید شد و درضمن قرار بود که هفته بعد که از خدمت ترخیص میشد برایش عقد کنون بگیرند …

کجا دانند حال ما سبک بالان ساحلها

شادی روحشان صلوات بفرستید …..

اشتراک گذاری در تلگرام

درباره ی ghaleno news

همچنین ببینید

حضور خودجوش مردمی در سفرمعنوی جاماندگان اربعین حسینی سال ۱۴۰۰ در بخش قلعه نو

تصاویری از حضور خودجوش مردمی در سفرمعنوی جاماندگان اربعین حسینی سال ۱۴۰۰ در بخش قلعه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Solve : *
36 ⁄ 18 =